السيد محمد حسين الطهراني

272

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى)

در عالم عبوديّت مطلقه و فناى مطلق ، ديگر رسول الله نيست . محمّد نيست . هيچ اسم و رسمى نيست . و نمىتواند بوده باشد . آنجا خداست جلّ و علا . آنجا خداست و بس . و معلوم است در جائى كه خدا باشد ؛ هيچ‌چيز جز ذات أقدس وى نمىتواند بوده باشد . و تمام موجودات به نور او و به ظهور و تجلّى او ، همه و همه بدون استثناء موجودند . و هر كدام در عالم خود ، و در خور ظرفيّت و ماهيّت وسعهء وجودى خود ، تحقّق دارند . چقدر خوب و عالى ، عارف معروف و عاليقدر مصرى : ابن فارض اين مراحل و منازل را شرح مىدهد : و أطلبها منّى ، و عندى لم تزل * عجبت لها بى كيف عنّى استجنّت ( 1 ) و ما زلت فى نفسى بها متردّدا * لنشوة حسّى ، و المحاسن خمرتى ( 2 ) أسافر عن علم اليقين لعينه * إلى حقّه حيث الحقيقة رحلتى « 1 » ( 3 ) 1 - ( من آن محبوب و معشوقم را كه ذات أقدس او بود . از خودم مىخواستم و طلب مىكردم ؛ با آنكه او هميشه و پيوسته با من است . و من در شگفت افتاده‌ام كه او چگونه بواسطهء وجود من ( نه بواسطهء أمر غير و جداى از من ، بلكه به علّت منيّت من و تعيّن من ) از من خودش را پنهان نموده است ؟ ) 2 - ( و پيوسته در نفس خودم و در باطن خودم ، در جستجوى او متردّد بودم ؛ يعنى رفت و آمد داشتم . و اين تردّد و رفت و آمد ، به واسطهء مستى حواسّ من بود كه : از شراب مست‌كنندهء زيبائىها و جمال‌ها مرا مست مىنمود ؛ و مانع مىشد از آنكه بتوانم پردهء حسّ را بدرم ؛ و خود را به محبوب أزل و أبد برسانم . ) 3 - ( بالأخره از علم اليقين يعنى از علم تفكرى و ذهنى يقينى خود ، مسافرت كردم به عين اليقين ؛ و او را عينا مشاهده كردم ؛ و از آنجا نيز مسافرت به

--> ( 1 ) ديوان ابن فارض ، طبع بيروت 1382 هجرى ، ص 94 از تائيّه كبرى ، بيت 512 تا بيت 514 .